ادعانامه اقتصادی علیه احمدی‌نژاد

| | Comments (0)

آیا در ایران سرانجام جامعه مدنی در حال تکوین و گسترش است؟ اگر پاسخ این سؤال مثبت باشد آنگاه می‌توان با همه ناملایمات کنونی، به‌آینده کشور امیدوار بود. یکی از دلائل اساسی شکست ایران در برابر یورش نیروهای آشوب‌طلب در بهمن 1357 که کشور را به اینچنین وضع خطرناکی سوق داده است، عدم وجود یک جامعه مدنی فعال و آگاه بود. رژیمهای سرکوبگر غالباً بزرگترین دشمن خود هستند. چون با سرکوب جامعۀ مدنی، میدان را برای عناصر افراطی و مخرب باز می‌گذارند. در کشوری که جامعه مدنی رشد کرده باشد و سازمانهای صنفی، اتحادیه‌های کارگری، کانونهای حرفه‌ای سیاسی و مذهبی، احزاب و رسانه‌ها آزاد باشند، تحولات جامعه معمولا تدریجی و به‌طور معقول صورت می‌پذیرد.

 

متأسفانه نه‌تنها در ایران، بلکه در سراسر خاور میانه به‌استثنای اسرائیل و تا حدودی ترکیه، حکومتهای انحصارطلب هرگز فرصت گسترش سازمانها و تشکیلات غیر دولتی را که نتوانند در اختیار خود داشته باشند، نداده‌اند. رژیم جمهوری اسلامی در این مورد سرآمد دیگران است که  حتی تحمل مسلمانان پیرو فرق دیگر اسلام را هم ندارد. انحصارطلبی این حکومت نه تنها در تاریخ ایران بلکه در منطقه تنها با رژیم طالبان قابل مقایسه است.

 

خوشبختانه جوّ جهانی و همت و از خود گذشتگی آنچه جمعی از اقتصاددانهای کشور «ملت بزرگ و شریف ایران» خوانده‌اند، دست به دست هم داده در حال در هم شکستن دیوارهای انحصارطلبی و خفقان است. طی سی سال گذشته زنان ایران پیشگام این تلاش مداوم بوده‌اند. کارگران، دانشجویان، نویسندگان و دیگر گروههای اجتماعی نیز آرام ننشسته‌اند و در نتیجه، هرروز شاهد اقدام مثبت تازه‌ای در جهت تکوین و تکامل جامعه مدنی ایران هستیم. فشارهای اجتماعی آنقدر افزون شده است که حکومت اسلامی با همه تلاشهای مذبوحانۀ خود نخواهد توانست از رشد و گسترش جامعۀ مدنی در ایران پیشگیری کند.

 

دانشگاهیان ایران، به ویژه استادان علوم اقتصادی چندگاهی است که در این مسیر گام نهاده‌اند و بدون ترس و واهمه از عواقب ناخوشایند حقگویی و ایستادگی در برابر رژیم، برای سومین بار طی دو سال گذشته با صراحت، دقت و انصاف کامل، کجروی‌ها و کاستیهای سیاست اقتصادی نظام را برشمرده‌اند.

 

این سومین بار است که جمعی از اقتصاددانهای ایرانی حکومت احمدی‌نژاد را از عواقب مهلک سیاستهای غلط، یا بهتر بگوئیم بی‌سیاستی‌های او، مورد سؤال قرار می‌دهند. این آخرین نامه که به‌امضای شصت تن از اساتید اقتصاد در دانشگاههای دولتی رسیده منعکس‌کنندۀ یأس و ناامیدی و نگرانی این گروه از بهترین کارشناسان اقتصادی کشور است. آنها خطاب به احمدی‌نژاد در مورد مبنای غلط و چارچوب گمراه‌کنندۀ فکر و عمل او چنین آغاز سخن می‌کنند:

 

«این چارچوب فکری دارای ویژگی‌هایی همچون آرمانگرائی افراطی، شتابزدگی در اقدام، تقدم عمل بر علم، تقابل تعهد و تخصص و عدم امکان نظرسنجی و تحلیل هزینه و فایدۀ سیاستها و طرحهای اقتصادی است. تبعات این رویکرد عبارت از کاهش عقلانیت اقتصادی، تکیه بر ذهنیت به‌جای واقعیت، خودنظام‌پنداری، توهم توطئه، حلقه‌های تکراری حذف و وابستگی بیشتر به منابع نفتی است». آنها سپس خاطرنشان می‌کنند که سیاستهای اتخاذشده در چنین چهارچوب فکر و عمل، منجر به ایجاد عدم اطمینان در جامعه و فضای نامناسب کسب و کار شده است. نتیجه این سیاستهای غلط نه‌تنها ایران را از دورنمای سرآمد کشورهای منطقه شدن ناامید کرده است بلکه در مقام مقایسه با کشورهای مجاور همانند عربستان و امارات که از رشد بیش از 9 درصد برخوردار بوده‌اند، ایران در مقایسه با کشورهای مجاور حتی ترکیه با رشدی کمتر از 6 درصد درجا زده است.

 

سیاستهای اشتباه مالی و پولی، تزریق بی‌دریغ درآمدهای نفتی در اقتصاد کشور، عدم توازن بودجه، آنچنان اقتصاد کشور را بی سر و سامان کرده است که هم اکنون با سقوط سریع بهای نفت در آیندۀ نه چندان دوری، کشور درگیر عسرت مالی و کمبود درآمد خواهد شد.

 

در این نامه، اقتصاددانهای ایرانی در ابتدای امر، اشتباهات اقتصادی نظام را یکی پس از دیگری برشمرده‌اند و سپس از سیاستهای غلط انبساطی گرفته تا عدم تعامل با جهان خارج و عواقب وخیم اقتصادی آن مورد بحث قرار گرفته است. بزرگترین و نابخشودنی‌ترین گناه این نظام، گسترش فقر و نابرابری در سراسر کشور است. در این مورد نویسندگان بیانیه چنین نوشته‌اند:

 

«... متأسفانه دولت عملا در مسیر رویکردهای توزیعی بدون داشتن دغدغه رشد اقتصادی حرکت کرده است اما به‌رغم تلاشهای آن ضریب جینی از رقم  423/0 در سال 1383 به 431/0 در سال 1385 رسیده است و افزایش شدید نرخ تورم قطعاً منجر به بی‌عدالتی و نابرابری بیشتری شده و خواهد شد.» ضریب جینی که به آن در این نامه اشاره شده یک تحلیل فنی است اما در واقع گویای ازدیاد اختلاف طبقاتی در کشور است.

در پایان نامۀ خود، نویسندگان نامه از ملت ایران و نمایندگان مجلس و دیگر مسؤولان کشور خواستار رعایت اصول و موازین جاافتادۀ علم اقتصاد و مملکتداری شده‌اند و یادآوری کرده‌اند که از انحلال نهادهای کارشناسی و برخوردهای احساسی با مسائل ملی و بین‌المللی، جز بیشتر ویران ساختن اقتصاد کشور نتیجه‌ای حاصل نخواهد شد. همچنین متذکر شده‌اند تا فضای سیاسی و قانونی کشور برای کسب و کار و سرمایه‌گذاری امن نشود و مردم احساس امنیت نکنند اقتصاد ایران سر و سامانی نخواهد گرفت. بی‌اعتنائی به اصول و مبادی تجربه‌شده و به‌ثبوت رسیدۀ علم اقتصاد، جز فقر و ورشکستگی سود و ثمره‌ای نخواهد داشت.

سرانجام در بخش نتیجه‌گیری این بررسی چنین می‌خوانیم:

«دولت در چهارچوب فکری خاص خود... شعارهای مردمی و وعده‌های سهل‌الوصولی که به تودۀ مردم برای مقاصد غیر توسعه‌ای خود می‌دهد، چاره‌ای  جز اتکا به نفت و به هزینه گرفتن تام و تمام از منابع با ارزش بین نسلی در میدان‌های غیر توسعه‌ای همچون افزایش بودجه جاری و بزرگتر شدن اندازۀ دولت ندارد. 

اکنون سؤال کلیدی پیش روی کشور این است که در آینده چگونه می‌توان این سیاست مالی دولت نهم را که منجر به ابعاد گسترده‌ای در ساختار و کارکرد بودجۀ عمومی و هزینه‌های جاری شده است جواب داد؟... با توجه به بحران مالی و اقتصادی جهانی و کاهش قیمت هر بشکه نفت به زیر 60 دلار این پرسش پاسخی عاجل می‌طلبد...»

نفس نوشتن این نامه و انتشار آن همانقدر مهم است که متن و مضمون آن. این نوع فعالیت‌های دلگرم‌کننده نشانه‌های بارزی هستند از رشد و نمو جامعه مدنی در ایران. این استادان اقتصاد سرانجام دانشجویانی تربیت خواهند کرد که علم و عمل را در هم آمیخته آیندۀ بهتری برای مردم ایران خواهند ساخت.

آنچه در خور تفکر است پاسخی است که احمدی‌نژاد به این نامه و این گروه از اقتصاددانهای ایرانی داده است. طبق گزارش خبرگزاری‌ها ایشان فرموده‌اند که «ایران به نهادهای اقتصادی طبق مدل غرب نیاز ندارد.» و از اقتصاددانها خواسته است که «برای مسائل اقتصادی ایران راه حل‌های ایرانی بیابند نه مدلهای آمریکایی»!

انسان نمی‌داند در برابر چنین برخوردی گریه کند یا بخندد. این کوچک مرد گمان می‌کند با انتساب دانشمندان ایرانی به آمریکا و غرب می‌تواند آنها را مرعوب و مجبور به سکوت کند. و یا او آنقدر از علم و معرفت دور است که نمی‌داند علم، غرب و شرق و بیگانه و خودی ندارد. همان گونه که موشکهای سپاه پاسداران از همان قوانین و قواعد فیزیک نیوتن برخوردارند، اقتصاد هم چه در ایران و چه در چین و ماچین اصول و مبانی مشترکی دارد. رشد پول زیاده‌ از حد در هر جامعه‌ای ایجاد تورم می‌کند. تورم بهسود اغنیا و به‌زیان فقراست. درآمد نفت اگر صرف سرمایه‌گذاری و پروژه‌های تولیدی نشود جز تورم و ازدیاد اختلاف طبقاتی سودی برای کشور نخواهد داشت. اگر آقای احمدی‌نژاد از درک این حقایق ناتوان است این تقصیر «اقتصاد غربی» نیست، دلیل آن بی‌سوادی آقای رئیس جمهوری است. همان گونه که اقتصاد سوسیالیستی و اقتصاد توحیدی نتوانست پاسخگوی مسائل اقتصادی دنیا باشد، امروز هم هنوز کسی نتوانسته است برای آنچه آقای احمدی‌نژاد آن را «اقتصاد غربی» می‌خواند جانشینی معرفی کند.

 

احتمالا درد سر و اشکال احمدی‌نژادهای این رژیم، بی‌سوادی آنها نیست. اشکال اساسی در ساختار رژیم است. این رژیم نمی‌تواند در چارچوب منطقی یک برنامه شفاف و سالم به عمر خود ادامه دهد. اگر ریخت و پاش و حیف و میل نباشد، این حضرات علاقه‌ای به حکومت کردن ندارند. بلائی  که بر سر صندوق ذخیره ارزی، یعنی یگانه اقدام مثبت اقتصادی سالهای اخیر، آوردند، بهترین شاهد این مدعاست. اگر قرار بود حساب پول نفت روشن باشد، آنچه در بودجه صرف نمی‌شود به صندوق واریز شود و صندوق زیر نظر یک هیأت امنای قابل اطمینان اداره شود، آن وقت پاسدارها، آخوندها، آقازاده‌ها و دیگر زالوهای اجتماعی که بر پیکر ملت ایران مستولی شده‌اند چگونه می‌توانستند میلیونر و میلیاردر شوند؟

 

خوشبختانه این نامۀ اقتصاددانها و دیگر نمونه‌های  بارز رشد، توسعه و اعتلای جامعۀ مدنی در ایران، پیام‌آور آینده‌ای درخشان برای ایران و نسلهای آینده است.

پاریس ـ 12 نوامبر 2008

 

... دولت مستعجل؟

| | Comments (0)

از آنجا که «کیهان» ثمرۀ فداکاریها و خون دل‌خوردنهای بسیار جمعی کوچک از همکاران در این نشریه است، همیشه سعی بر این داشته‌ام که در این ستون تنها در ارتباط مستقیم با ایران و مسائل آن بنویسم و اگر درباره بحث و نقد مسائل مهم اقتصادی و سیاسی بین‌المللی مطلبی دارم در رسانه‌های دیگر منجمله «ایران و جهان» به زبانهای خارجی مطرح کنم. اما از آنجا که انتخابات اخیر ریاست جمهوری آمریکا نه تنها می‌تواند به نحوی با ایران مرتبط باشد، بلکه به خودی خود نیز به عنوان یک رویداد تاریخی نمی‌توان از کنار آن به سادگی گذشت، این هفته در این ستون، و اگر فرصت مقتضی پیش آید در هفته‌های آینده، پاره‌ای نقطه نظرها و نکات ضروری را که قابل طرح باشد مطرح خواهم کرد.

 

در مرحله نخست و پیش از هر مطلب دیگری، به عنوان یک ایرانی لیبرال و دمکرات (لیبرال به معنی اروپائی و کلاسیک کلمه یعنی آزادی‌ خواه و نه تعبیر آمریکائی آن) عقیده دارم باید به ملت آمریکا تبریک گفت و در سرور و شادی آنها و همه انسانهای آراسته (Decent) مشارکت جست. برای من که از نزدیک طی بیش از نیم قرن گذشته به عنوان یک دانشجو و سپس یک دانشگاهی با آمریکا و آمریکائی‌ها در تماس بوده‌ام، باورکردنی نیست که یک ملتی دارای این چنین قدرت تغییر و اصلاح خود باشد. و در همین زمینه، شاید این رویداد تاریخی درسی باشد برای همه آمریکاستیزها، چه در ایران، چه در جهان مسلمان و چه در اروپا. سرّ بقاء و عظمت آمریکا و فرهنگ آن دقیقاً همین ظرفیت ترمیم و اصلاح پذیری در قابلیت رفرم در جامعه است. در این هفته ملت آمریکا با رأی قاطع خود و انتخاب سناتور اوباما به بهترین وجه و صریحترین بیان، موضع سیاسی و اجتماعی‌‌اش را در مورد حقوق بشر و تعهدات تاریخی آن کشور ایفا کرد. سناتور مک‌کین نیز با اعلام قبول شکست خود و تبریک به رقیب انتخاباتی‌اش عظمت شخصیت و فضیلت اخلاقی‌اش را یکبار دیگر به ثبوت رساند. خلاصه مطلب اینکه هرگز حسد نبردم جز بر ملت آمریکا که این‌چنین به تعهدات مندرج در قانون اساسی خود پایبند و از وجود چنین رهبرانی برخوردار است.

 

اما این بدان معنی نیست که الزاماً کسی که از وقوع این حادثه بزرگ تاریخی دلشاد است باید با جملگی برنامه‌های اعلام شده از سوی «رئیس جمهور منتخب» هم موافق باشد و یا در مورد پاره‌ای از آنها اظهار نگرانی نکند. ما ایرانی ها یکبار در زندگی اجازه دادیم قلبمان به جای مغزمان راهنمایمان باشد و نتیجه آن را دیدیم، بنابراین زمانی که با حوادث مشابهی مواجه می‌شویم طبیعی است که به تجربه تلخ خود بیاندیشیم.

به عقیده من در یک بازنگری منصفانه به برنامه‌های اعلام شده آقای اوباما شاید بی‌مورد نباشد که با فلسفه اقتصادی او یعنی گرایش به یک اقتصاد «دولتگرا» شروع کنیم. البته خیلی ساده است که این روزها که آمریکا و بیشتر کشورها گرفتار بحران موسمی بازارهای مالی و رکود اقتصادی هستند با رسانه‌های فرصت طلب همصدا شویم و علیه اقتصاد آزاد و اقتصاد بازار داد سخن دهیم. اما بهتر است مسائل را با دید وسیعتری مورد بررسی قرار دهیم. اگر کسی بخواهد گناه بحران فعلی را یکپارچه به گردن اقتصاد آزاد بنهد باید آماده باشد که همه پیشرفتهای مادی و معنوی یک ربع قرن گذشته را نیز به همان حساب واریز کند. شاید غیرضروری باشد که پس از شکست انواع و اقسام اقتصادهای دولتگرا در سراسر جهان، امروز ما یک بار دیگر به این بحث بپردازیم و امید می‌رود که اکنون که انتخابات در آمریکا به پایان رسیده است، دولت آینده آمریکا نیز از چپ‌روی و دولتگرایی که برای انتخاب شدن شاید لازم بود ولی برای حکومت کردن مهلک است، منصرف شود. در مورد مسائل اقتصادی و حکومت آینده آقای اوباما چندین نگرانی وجود دارد که بیشتر آنها از ارتباط تنگاتنگ حزب دمکرات با اتحادیه‌های کارگری آمریکا سرچشمه می‌گیرد. به صورت بسیار مختصر و فهرست‌وار این نگرانی‌ها عبارتند از چند مورد ویژه.

 

نگرانی اول مربوط است به آزادی تجارت بین‌المللی. متاسفانه در حین مبارزات انتخاباتی، آقای اوباما بارها علیه تجارت آزاد و حتی قرارداد تجارتی (NAFTA) میان کانادا ـ مکزیک و آمریکا سخن گفت. حزب دمکرات آمریکا متکی به اتحادیه‌های کارگری است و اتحادیه‌های کارگری در آمریکا شدیداً با تجارت آزاد مخالفند چون معتقدند اگر تجارت و سرمایه آزاد باشد آنها نخواهند توانست با کارگران کشورهای کم درآمدتر رقابت کنند و کارفرمایان سرمایه‌های خود را به آن کشورها منتقل خواهند کرد و درنتیجه کار از آمریکا به مکزیک و دیگر کشورها منتقل خواهد شد. خطا بودن این گونه طرز تفکر از نظر علمی بیش از دو قرن است که به ثبوت رسیده است زیرا از تجارت آزاد همه بهره‌مند می‌شوند چه صادرکننده و چه واردکننده. اگر یک گروه از کارگران آمریکائی کارش را از دست می‌دهد، به علت تجارت و ارزانتر شدن واردات، کارهای تازه‌ای در رشته‌های جدید ایجاد می‌شود، و این وظیفه دولت است که به جای محدود کردن تجارت، کارگران بیکار شده را برای کارهای جدید با حقوقهای بالاتر در صنایع جدید تعلیم دهد.

 

از سوی دیگر اگر تجارت آزاد نبود امروز بیش از 500 میلیون انسان در سراسر جهان از زیر خط فقر به بالا صعود نکرده بودند. تسلیم شدن به منافع یک گروه کوچک از جمعیت کشور که صدایشان به علت پول و نفوذ اتحادیه‌های بزرگ کارگری بسیار بلند است بالمآل به ضرر همه ملت آمریکا تمام خواهد شد و از آن بدتر موجب بیکاری و ترویج فقر در دیگر کشورهای طرف تجارت آمریکا می‌شود. این کارگران بیکار شده در مکزیک و دیگر کشورها سرانجام موج موج برای کسب و کار و زنده ماندن، به عنوان مهاجرین غیرمجاز به سوی آمریکا و دیگر کشورهای غنی هجوم خواهند آورد. پس سیاست حفاظت (Protectionism) نه به سود آمریکاست و نه به سود مبارزه با فقر در دنیای سوم. تجارت آزاد سریعترین و سا لمترین مسیر نجات کشورهای دنیای سوم از فقر و تنگدستی است. در عین حال همان گونه که به ثبوت رسیده است، کشورهای صنعتی را نیز از رفاه و درآمد بیشتر بهره‌مند می‌کند.

 

یکی دیگر از اشکالات برنامه اقتصادی حزب دمکرات و آقای اوباما مسأله افزایش مالیات است. باز هم شاید برای انتخاب شدن گفتن این حرفها لازم باشد ولی اگر دولت جدید بخواهد بر مالیات شرکتها و افراد بیافزاید نه تنها این عمل یک مانوور عوامفریبانه است بلکه آثار منفی اقتصادی آن عالمگیر خواهد شد. زمانی که بر مالیات شرکتها افزوده شود آنها از دو راه جبران خواهند کرد. راه اول افزودن بر بهای کالاهای تولیده شده آنهاست (مگر اینکه حکومت بخواهد بقیه راه را هم برود و مانند کشورهای سوسیالیستی قیمتها را نیز کنترل کند ـ راهی که نتیجه آن در سالهای 80 در بلوک شرق به بن‌بست رسید). برخورد دوم با ازدیاد مالیات، تجدید نظر شرکتهای تولیدی در بودجه تحقیقاتی آنهاست. اگر از سود آنها کاسته شود آنها کمتر خرج تحقیق خواهند کرد و در نتیجه جامعه بازنده خواهد بود. افزودن بر مالیات افراد نیز در اقتصاد جهانی شده امروز باعث فرار سرمایه‌ها و مغزها می‌شود. دردی که فرانسه گرفتار آن است.

 

در مورد مسأله مالیات به احتمال زیاد با در پیش بودن رکود اقتصادی آینده،  دولت جدید جرأت پیشنهاد و اجرای آن را خوشبختانه فعلاً نخواهد داشت. و البته این احتمال هم وجود دارد که در عوض چپگرائی و دولتگرایی، دولت جدید جانب احتیاط را رعایت کند و از میانه حکومت کند.

 

در آمریکا از آنجا که به ورزش و به ویژه فوتبال (آمریکائی) علاقه زیادی وجود دارد، اغلب تشبیهات سیاسی آنها هم از ورزش الهام می‌گیرد. در مورد سیاست، آنها معتقدند که حکومت در آمریکا باید در میانه چهل یاردی یعنی در وسط میدان بازی کند. اتفاقاً فرانسوی‌ها هم مثلی نظیر این را به ژنرال دوگل نسبت می‌دهند که گفته است فرانسه را باید از میانه یعنی نه از چپ و نه از راست هدایت و بر آن حکومت کرد. اگر چنین شود بسیاری از نگرانی‌های موجود امروز که در بازارها مشاهده می‌شود در مورد سیاستهای اقتصادی دولت اوباما به سرعت برطرف خواهد شد.

 

یکی دیگر از نگرانی‌های ناظران بین‌المللی مربوط می‌شود به سیاست خارجی دولت جدید. در این مورد هم باز باید پرسید آیا آنچه در طی دو سال مبارزات انتخاباتی از آقای اوباما شنیدیم سیاست آینده او خواهد بود؟ اگر چنین باشد آمریکا و سایر کشورهای جهان هزینه بسیار بالایی برای این اشتباه خواهند پرداخت و تجربه حکومت جیمی کارتر به نحوی تکرار خواهد شد.

 

درست است که امروز دیگر کمونیسم از جهان رخت بربسته است و خطری به آن عنوان وجود ندارد، ولی آیا زیاده‌طلبی روسیه به علت کمونیست بودن بود و یا روسهای متجاوز، از کمونیسم به عنوان وسیله‌ای برای استیلای بر همسایگان خود استفاده می‌کردند؟ حوادث اخیر گرجستان و نظری به تاریخ روسیه قبل از انقلاب 1917 پاسخ قاطعی برای سوال ما آماده کرده است. زمانی که روسیه تزاری بخش بزرگی از خاک ایران زمین را در شمال ارس به تصرف درآورد و سپس همه آن سرزمین را به خاک خود پیوند داد و از ایران برای همیشه جدا کرد، هنوز لنین و استالین متولد نشده بودند. پس تجاوز به همسایگان، و اگر دستشان برسد به دیگر کشورها، در ماهیت حکومتهای زیاده طلب روسیه نهفته است و امروز آقای پوتین و مدویدف همانقدر متجاوز و متجاسر هستند که استالین و حکومت تزارها.

 

و سرانجام از هرچه بگذری سخن دوست خوشتر است. آقای اوباما با جمهوری اسلامی چه خواهد کرد؟ آیا با خروج عجولانه از عراق به جمهوری اسلامی هدیه‌ای خواهد داد؟ آیا رضایت خواهد داد که جمهوری اسلامی کماکان به سیاست هسته‌ای خود ادامه دهد و تحت لوای امنیت ملی میلیونها ایرانی را در قید و بند نظام قرون وسطی خود اسیر نگه دارد؟ با چنین نظامی آیا «بدون قید و شرط» مذاکره خواهد کرد؟ پاسخ به همه این سؤالها به زودی روشن خواهد شد. در واقع با انتخاب کابینه و دیگر همکارانش رئیس جمهور جدید نشان خواهد داد که چه مسیری را انتخاب کرده است.

 

موفقیت اوباما و دولتش آرزوی همه مردم خوش نیت و خوش طینت دنیاست. از آنجا که انتخاب او برای جهان آزاد و همه انسانهای آزاده و لیبرال امیدبخش بوده است، موفقیت او در رویاروئی با مسائل بسیار پیچیده و مشکل آمریکا و دنیای آزاد نیز آرزوی همان مردم است. این انرژی بی‌سابقه که در سراسر جهان در پشتیبانی و به سود او ایجاد شده است می‌تواند خود وسیله و کلیدی باشد برای برخورد با مشکلات و مسائل موجود، به شرط آنکه تعلقات حزبی و ایدئولوژیک او و همکارانش مانع کار نشود. درست است که آقای اوباما منتخب ملت آمریکاست و بزرگترین وظیفه او خدمت به ملت و کشور آمریکاست، اما از آنجا که به هر تقدیر امروز اوضاع جهان تا حدود زیادی به تصمیمات آمریکا بستگی دارد، امید مردمان خوش نیت در سراسر جهان به او و تیمی که انتخاب می‌کند بسته است. اگر آنها افراد ضعیفی باشند و جهان را از دیدگاه بسیار تنگ و محدود ایدئولوژیک و یا منافع آنی آمریکا بنگرند، همه امیدها و آرزوها در اندک زمانی برباد خواهد شد.

 

از سوی دیگر، اگر بشود انرژی این حرکت بی‌سابقه تاریخی را که منجر به انتخاب او شد، در مسیر خدمت نه تنها به ملت آمریکا، بلکه تا آنجا که ممکن است به همه مردم و کشورهای آسیب‌پذیر جهان سوق داد، آن وقت تاریخ انتخاب آقای باراک حسین اوباما را به عنوان چشمه جوشان آزادی و رفاه در جهان به خاطر خواهد سپرد و در غیر این صورت در آینده‌ای نه چندان دور باید گفت خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود...

 

پاریس ـ 5 نوامبر 2008

انتخابات آمریکا و سیاست خارجی

| | Comments (0)

تا زمانی که شما این ستون را مطالعه می‌فرمائید، یعنی دقیقاً هشت روز دیگر، نتیجه نهائی انتخابات ریاست جمهوری آمریکا معلوم شده است. اگر نظر سنجی‌ها به درست حدس زده باشند آقای باراک اوباما کاندیدای دمکراتها باید قاعدتاً برنده شده باشد. اگر هم آنها دچار اشتباه شده باشند، حمار بیار و معرکه بارکن ـ خداوند به آمریکا رحم کند و چنین رویدادی رخ ندهد. زیرا اگر چنین شود آمریکا با اعتراضها و هیجانهای بی‌سابقه‌ای روبرو خواهد شد. در هر صورت نیت ما از نوشتن این ستون در این موقع غیبگوئی نیست و برحسب معمول اصل را بر این مبنی می‌گذاریم که جملگی نظر سنجی‌ها نمی‌توانند برای این چنین زمان طولانی در خطا و اشتباه باشند.

 

متأسفانه سؤال مقدر برای پاره‌ای از ایرانی‌ها در ارتباط با این انتخابات پیرامون تأثیر آن بر سیاست خارجی آمریکا و به ویژه سیاست آمریکا در قبال جمهوری اسلامی دور می‌زند. نوشتیم «متأسفانه»، چون هنوز پس از سی‌ سال برای نجات وطن خود، هستند بسیاری که چشم به تغییر حکومت و تغییر سیاست در آمریکا دوخته‌اند.

 

پیش از آنکه وارد اصل مسأله مربوط به ایران شویم شاید بهتر باشد با بحث سیاست خارجی آمریکا شروع کنیم، زیرا کل سیاست خارجی تعیین کننده سیاست منطقه و بالاخره ایران خواهد بود. سیاست خارجی آمریکا و نحوه برخورد با آن طی سالهای اخیر دچار تغییر و تحول شده است. در دوران جنگ سرد که احتمالاً برای نسل کنونی باید آنرا دوران ماقبل تاریخ خواند، سیاست خارجی آمریکا کمتر مور مناقشه میان احزاب قرار می‌گرفت. اصطلاح (Bipartisan) یا «دوحزبی» تعریفی بود که در آنزمان به سیاست خارجی آمریکا نسبت داده می‌شد. همانگونه که در مسائلی از نوع حفاظت از تمامیت ارضی کشور اختلافی میان احزاب نیست، در آن دوران به علت فشار جنگ سرد، کمتر بحثی درباره سیاست خارجی و چگونگی آن مطرح می‌شد. مسأله مهم آنروز جنگ سرد از سوئی و خطر جنگ داغ از سوی دیگر بود. در مورد جنگ اتمی، از آنجا که روسیه شوروی هم سلاح هسته‌ای کسب کرده بود، خطر استفاده از این سلاح برای هیچکس مطرح نبود زیرا کسی به خودکشی متقابل علاقمند نبود. در عوض در پیروی از مقاله معروفی به قلم جورج کنان در سال 1947 به نام (Containment) یا «مهارکردن» تا سال 1989 یعنی سال فروپاشی دیوار برلن، این سیاست در مورد روسیه و کمونیسم همچنان پایدار ماند.

 

در اواسط سالهای شصت میلادی و در اوج جنگ ویتنام برای اولین بار شکاف عمیق و ریشه‌داری نه تنها دو حزب جمهوری‌خواه و دمکرات را از یکدیگر در مورد سیاست خارجی دور کرد بلکه در داخل هر یک از دو حزب نیز اختلافات بسیار ریشه‌دار شد. در واقع این جنگ کار را به جائی کشاند که در صف دمکراتها رابرت کندی رسماً علیه لیندن جانسون که او نیز دمکرات و رئیس جمهور شاغل بود وارد مبارزه انتخاباتی شد. البته رابرت کندی که در اکثر انتخابات مقدماتی ایالتهای بزرگ برنده شده بود و شانس بسیار زیادی برای انتخاب شدن داشت، چند ماه پیش از انتخابات به دست یک تروریست فلسطینی به نام سرهان سرهان به شیوه غم‌انگیزی به قتل رسید. سال 1968 سال عجیبی بود و سرانجام در آن سال ریچارد نیکسون از حزب جمهوری‌خواهان که کمتر کسی احتمال پیروزی برای او قائل بود به ریاست جمهوری انتخاب شد و مدت پنجسال تا ماجرای واترگیت در آن مقام باقی ماند.

 

از آن روزها تا کنون در آمریکا سیاست خارجی هم مانند سایر سیاستهای حکومتی میدان جنگ احزاب و شخصیتهای سیاسی هر دو حزب شده است. معمولاً دمکراتها شهرت بیشتر اهل مذاکره و دیپلماسی بودن را یافته‌اند در حالی‌که مهمترین پیشرفتهای سیاست خارجی از این نوع، از جمله ایجاد رابطه با چین در دوران نیکسون و کیسینجر انجام پذیرفت. در میان جمهوری‌خواهان رانالد ریگان و بوش اول در برابر روسها و جنبش‌های به اصطلاح آزادیبخش با شدت عمل بیشتری رفتار کرده‌اند در حالی‌که جیمی کارتر و بیل کلینتون در موارد گوناگون سیاست تعامل و مذاکره را در پیش گرفته‌اند.

مسأله جمهوری اسلامی طی سی سال گذشته یکی از بزرگترین گرفتاریهای سیاست خارجی آمریکا بوده است. در واقع می‌شود گفت تولد جمهوری اسلامی با تشنج و درگیری با آمریکا شروع شد. در مورد چگونگی و دلائل این درگیری باید فرصت بیشتری باشد و بحث دامنه‌دارتری انجام گیرد. اما به اختصار این نگارنده معتقد است که سران جمهوری اسلامی از آنجا که هرگز انتظار پیروزی و دسترسی به چنین قدرت زودرسی نداشتند و از هیچگونه درایت و تجربه مملکتداری برخوردار نبودند، برای پوشاندن ناتوانیهای خود، چاره‌ای جز ماجراجویی و ارعاب در برابر خود ندیدند. در مورد سیاست داخلی با اعدام‌های وحشیانه و چپاول و مصادره اموال مردم، مخالفین را یا کشتند یا مرعوب کردند و یا مجبور به فرار. در مورد سیاست خارجی هم با گروگانگیری و سپس جنگ با عراق بر عدم توانائی و بی‌لیاقتی خود سرپوش نهادند. و هنوز که هنوز است از یک ماجرای خارجی یا داخلی به ماجرای دیگر در حال جهش هستند. نتیجه اینکه پس از گذشت سی سال هنوز نتوانسته‌اند با اینهمه درآمد و آرامش مرگباری که بر کشور حکمفرماست از عهده کوچکترین اقدام مثبتی برآیند.

 

درگیری با آمریکا، مداخله بی‌جهت و بدون علت در مسأله اعراب و اسرائیل و سرانجام بحران سلاح هسته‌ای، همه و همه دستاوردهای عدم لیاقت و کاردانی حکومت است. یکی از دلائل این استدلال بی‌علاقگی و کارشکنی رژیم در مورد هر نوع بهبود روابط با دنیای خارج است.

 

شعارهای توخالی و بچه‌گانه علیه اسرائیل و آمریکا، گنده‌گوئیهای شبانه‌روزی احمدی‌نژاد و اسلاف او برای پرده پوشی بر شکستها و ناتوانائیهای رژیم بوده و هست. اما صرف نظر از اینکه انگیزه رژیم چه بوده باشد، نتیجه آن بسیار روشن است. نه تنها آمریکا بلکه تقریباً همه کشورهای غربی در برابر جمهوری اسلامی شیوه کجدار و مریز را اتخاذ کرده‌اند. از سوئی تا زمانی‌که دنیای صنعتی به نفت احتیاج دارد و تهران نیز در جریان صدور نفت اخلالی ایجاد نکند، با همه حرف و نقلها، کسی علاقه‌ای به مبارزه جدی با این رژیم ندارد. در واقع شاید بتوان با در نظر گرفتن مطالعات جالبی که اخیراً در آمریکا از طرف آقای حسن داعی انجام گرفته، مدعی شد که جماعتی از بزرگان قوم در آمریکا از نظام آخوندی حمایت می‌کنند. بر مبنای مطالعات مستند و غیر قابل انکار این محقق ایرانی، جمهوری اسلامی توانسته است در مؤثرترین مراکز تصمیم‌گیری در آمریکا نفوذ کرده، از افراد و شخصیتهای کلیدی در مسیر منافع رژیم تهران استفاده کند. بی‌گمان در فرصت مقتضی باید به جزئیات این نفوذ در آمریکا پرداخت.

 

بنابراین صرف‌نظر از اینکه چه کسی به ریاست جمهوری آمریکا انتخاب شود نباید تغییرات قابل توجهی را انتظار داشت. در سالهای اول ریاست جمهوری جرج بوش دوم مقامات تهران سخت نگران بودند و به ویژه پس از شکست طالبان و حمله به عراق گمان می‌بردند که اگر آمریکا در افغانستان و عراق ب‌تواند آنچه را که ادعا می‌کند عملی سازد، برای آنها ایجاد خطر خواهد شد. استقرار یک حکومت نیمه دمکرات در عراق و یا برقراری انتخابات مکرر و آزاد در افغانستان می‌تواند برای تهران دردسرآفرین باشد. از اینرو جمهوری اسلامی همه سعی و کوشش خود را برای ایجاد ناامنی و آشوب در عراق و هم اکنون در افغانستان به‌کار گرفته و می‌گیرد. اشتباهات آمریکا در عراق و عدم پیشرفت نیروهای ناتو در افغانستان موجب شادی و خرسندی جمهوری اسلامی شده است. اکنون رئیس جمهور جدید آمریکا با اینهمه گرفتاریهای اقتصادی و سیاسی در آمریکا و در سراسر جهان، آن‌چنان گرفتار خواهد بود که حتی اگر بخواهد سیاست تازه‌ای اتخاذ کند، به این زودیها فرصت و امکان آنرا نخواهد داشت.

 

مسائل مهمی که احتمالاً در ارتباط با ایران مطرح خواهد شد همان مسأله اسرائیل و گسترش سلاحهای هسته‌ای است. هر دو کاندیدای دو حزب در هر دو مورد اظهارات مشابهی کرده‌اند اما اگر قرار باشد گذشته را معیار سیاستهای آینده قرار دهیم نباید انتظار تحولات چندانی داشت. تجربه پنج رئیس جمهور، دو دمکرات و سه جمهوری‌خواه طی مدت سی سال نشان داده است که ملت ایران و حقوق بشر، اگر روزی به آن اشاره‌ای می‌شد مدتهاست فراموش شده است. غربیها و به ویژه آمریکا در مور نظام نژادپرست آفریقای جنوبی نشان دادند که چگونه قادرند بدون جنگ و خونریزی دیکتاتوریهای ضد مردمی را ناچار به تسلیم کنند. متأسفانه در مورد ایران چون برخلاف رژیم آفریقای جنوبی که دهها میلیون سیاه پوست آمریکائی علیه آن قیام کرده بودند، در داخل آمریکا ملت ایران یار و یاوری ندارد و برعکس جمهوری اسلامی توانسته است با پول فراوان برای خود پایگاه سیاسی و تبلیغاتی دست و پا کند. با در نظر گرفتن این حقایق دردناک نباید در انتظار معجزه نشست بلکه بر عکس با قطع امید از بیگانه شاید بهتر بتوان در فکر چاره بود.

 

پاریس 31 اکتبر 2008

از اقتصاد پویا تا اقتصاد گداپرور

| | Comments (0)

با سقوط روز افزون بهای نفت، اقتصاد بیمار جمهوری اسلامی نزدیک به هلاکت است. طی چند سال گذشته، در پناه صعود ناگهانی بهای نفت، حکومت اسلامی سعی بسیار به‌کار برد که نارسائیها و عدم سیاست اقتصادی خود را با ریخت و پاش بی‌حساب و کتاب پول نفت همانند یک گنج باد آورده، بپوشاند. بر هیچ فرد ناظری پوشیده نبود که از جهات گوناگون اتخاذ چنین سیاستی محکوم به شکست است. در مرحله اول، کاملاً واضح بود و ما بارها در این ستون درگذشته متذکر شدیم، که اقتصاد جهانی توانائی تحمل نفت بشکه‌ای یکصد و پنجاه دلار را ندارد و این در حالی بود که کاخ‌نشینان تهران رؤیای نفت بشکه‌ای 200 یا 500 و حتی 1000 دلار را در سر می‌پروراندند! آنچه مسلم بود، و در عمل برای بار دوم در تاریخ معاصر به ثبوت رسید، ارتباط مستقیم بین بهای انرژی و رونق اقتصاد جهانی است.

با گران و گرانتر شدن بهای نفت و گاز، خواه ناخواه و دیر یا زود از مقدار تقاضا در بازار جهانی کاسته می‌شود. سلسله اتفاقاتی که با افزایش بی‌رویه بهای انرژی شروع می‌شود یکبار دیگر هم در سالهای هفتاد تجربه شده بود ولی متأسفانه کسی از آن درسی نیاموخت. آن مرتبه هم به یکباره کشورهای تولید کننده، که ایران در صدر آنها قرار داشت، گمان بردند که بهای نفت را هر چه دلشان بخواهد می‌توانند بالا ببرند چنین کردند و نتیجه آن، بحران اقتصادی سالهای هفتاد میلادی بود که در مرحله اول اقتصاد و سیاست دنیای غرب را مختل کرد و سرانجام آنچنان موجب آشفتگی بیش از حد اوضاع خاور میانه شد که هنوز عاقبت آن روشن نیست.

دومین اشتباه رژیم تهران را باید در ارتباط با نحوه استفاده از این ثروت جستجو کرد. یک حکومت دلسوز به حال ملت و آینده کشور همه و یا لااقل بخش بزرگتری از این درآمد را برای روز مبادا صرفه‌جوئی و پس‌انداز می‌کرد. این همان کاریست که سالهاست کشور نروژ با درآمد سرشار خود از فروش نفت انجام داده است. حتی اگر همان صندوق ذخیره نفرین شده‌ای را هم که آقای خاتمی شروع کرد ادامه داده بودند امروز اوضاع کشور به چنین نقطه‌ وخیمی سقوط نمی‌کرد. عدم سیاست و شاید بهتر است بگوئیم عدم شعور حکومت موجب شده است که نه تنها پشیزی امروز در صندوق باقی نمانده باشد، بلکه مضاف بر آن سوء‌استفاده (نه الزاماً به معنی دزدی) از این درآمد موجب ویرانی هرچه بیشتر اقتصاد کشور شده است.

دولت احمدی‌نژاد به جای اتخاذ یک سیاست روشن خصوصی سازی که منجر به کار آفرینی می‌شود. اقتصاد گداپروری و صدقه را ترویج داده است. این امر نه تنها کوچکترین سودی برای اقتصاد کشور نداشته بلکه بر عکس، بر شدت تورم به طرز غیر قابل تصوری افزوده است. از سوی دیگر برای مبارزه با همین تورم خود ساخته و ارضاء عطش زودگذر مصرف‌کنندگان، دروازه‌های کشور را به روی بنجلهای چینی، روسی، اوکراینی و هر آشغال دیگری باز کرده‌اند. نتیجه این همه واردات مواد مصرفی ارزان قیمت از خارج، تعطیل کارخانه‌ها و کارگاه‌ها و دیگر اماکن تولیدی کشور و افزایش بی‌سابقه تعداد بیکاران است.

اینها همه ناشی از عامل عدم دلسوزی، فساد و بی‌لیاقتی حکومت به‌اصطلاح اسلامی است. در هر کشوری که مردم حق انتخاب حکومت خود را داشته باشند چنین سابقه عملی را نه تنها با خلع حکومت پاسخ می‌گویند، بلکه مسؤولان نظام را روانه دادگاه می‌کنند. متأسفانه در جمهوری اسلامی، با کمال وقاحت همه این فضاحتها سی سال است که تکرار می‌شود.

آفت واقعی اقتصاد ایران همین انقلاب و نظام دست پرورده آن‌است. از روز نخست که آنها قدم در صحنه حکومت نهادند با مصادره اموال مردم و ملی کردن همه چیز طبق اصل 44 لعنتی قانون اساسی جمهوری اسلامی اقتصاد پویای کشور را آنچنان فلج کردند که اکنون خود آنها نیز از کرده پشیمان شده‌اند. اما این پشیمانی درحدی نیست که اقرار به خطا کنند و اگر همه قانون اساسی مندرس نظام را تغییر نمی‌دهند لااقل این ماده به‌خصوص را ملغی اعلام کنند. نه، اقرار به خطا از خصوصیات نظامهای دیکتاتوری نیست زیرا گمان می‌برند اگر با مردم رو راست و بی‌پرده طرف شوند از صلابت، قدرت و هیبت آنها کاسته خواهد شد! در عوض با استفاده از همان ماده و همان اصل 44 صحبت از خصوصی سازی می‌کنند. کسی نیست به آنها بگوید، قبل از آنکه اموال دولتی را به ثمن بخس به کسان خود بفروشید، اگر واقعاً به بخش خصوصی اعتقاد پیدا کرده‌اید، چرا اموال مردم را که مصادره کرده‌اید به صاحبان اصلی آنها بر نمی‌گردانید؟ شروع بدبختی و تیره روزی اقتصادی ایران از همان هنگام آغاز شد. کتابی که اخیراً به‌دست من رسیده است و نویسنده محترم آن‌را هنوز ملاقات نکرده‌ام به بهترین وجهی نشان می‌دهد که چگونه ایران پیش از انقلاب با دست توانای جمعی «کارآفرین» قدم به قدم و مرحله به مرحله طی سالها زحمت و مرارت شبانه‌روزی ساخته شد و چگونه انقلاب اسلامی یک شبه همه را ویران کرد.

«یادداشتهای کارآفرینی: بر ما چه گذشت ـ گذار از اقتصاد ایستا به اقتصاد پویا» نام کتاب و آقای کاظم خسرو شاهی نویسنده آن است. امیدوارم در فرصت مقتضی بتوانم به تفصیل به بررسی و معرفی این کتاب در صفحات کیهان بپردازم. اما آنچه در ارتباط با بحث امروز ما جالب است آن بخش از کتاب است که به مصادره اموال و دارائیهای مردم مربوط می‌شود. ناگفته نماند که نویسنده کتاب پس از پایان بخشیدن به تحصیلات خود در آمریکا به ایران بازگشته، طی چند دهه با پشتکار و همت خود یکی از بزرگترین مؤسسات بازرگانی ایران را ایجاد کرده است. مجموعه شرکت سرمایه‌گذاری البرز در سال پایانی دوران سازندگی ایران یعنی سال 1356 خورشیدی 150 میلیون دلار فروش و شانزده شرکت مختلف در اختیار داشته است. آهنگ رشد این مؤسسه خصوصی 30 درصد در سال بوده است و بیش از پنج هزار کارگر، کارمند و مدیر در این مؤسسه اشتغال داشتند. متجاوز از 600 محصول داروئی، غذائی و بهداشتی تولید می‌کرده و در سراسر کشور و کشورهای همسایه به فروش می‌رسانده است. چنین مؤسسه‌ای و صدها نظیر آن‌را به قول خودشان مصادره و در واقع یک‌شبه چپاول کردند. نویسنده کتاب در این مورد چنین می‌نویسد:

 

برداشت برادرم جواد از انقلاب

«برادرم جواد چون در ایران زندگی می‌کرد و اوضاع و احوال را از نزدیک

لمس و مشاهده می‌نمود، عقیده داشت که تسلط کمونیستها در ایران

قطعی است و امیدی به موفقیت حکومت جدید نداشت و بخصوص

با ملی کردن سهام من و خانواده‌ام در شرکتها، که به وسیله شورای

انقلاب صورت گرفت، دیگر نمی‌توانست باور کند که

مذهبیون واقعی قدرت را در اختیار دارند و ملی کردن سهام

کارخانه‌های 53 نفر از صاحبان صنایع کشور را به

دلیل نفوذ کمونیست نماها می‌دانست و با توجه به این اعتقاد

بود که سعی کرد خود و خانواده‌اش را از کشور خارج نماید تا مبادا

گرفتار کمونیست نماها بشود.»

 

این تنها یک نمونه از صدها دیگر نمونه‌های کار، زحمت، هوش و لیاقت ایرانی بود که این چنین توسط انقلاب و حکومت منتج از آن چپاول و ویران شد. امروز سران نظام از «ابلاغ سیاستهای کلی اصل 44 قانون اساسی توسط رهبر معظم انقلاب» سخن می‌گویند و برای «خصوصی‌سازی» قانون می‌گذرانند در حالی که میلیاردها دلار اموال مصادره شده مردم را به بنیادهای فاسد و پوشالی و آخوندهای طمعکار سپرده‌اند. اگر رژیم راست می‌گوید و واقعاً می‌خواهد بخش خصوصی تقویت شود و اقتصاد پویا جایگزین اقتصاد گداپرور شود نخستین گام در این راه استرداد اموال مصادره شده مردم است.

چگونه می‌شود انتظار داشت در کشوری که هنوز پس از سی سال که از ماتم انقلاب می‌گذرد دادگاههای انقلاب برقرار است، کسی سرمایه‌گذاری کند. نخستین شرط سرمایه‌گذاری ایجاد اعتماد به قوانین و وجود فضای قانونی مساعد برای سرمایه و سرمایه‌گذار است. از آنجا که نظام جمهوری اسلامی نه می‌خواهد و نه ‌می‌تواند اقتصاد کشور را از چنگ آخوندهای مفتخوار و پاسداران زیاده‌طلب برهاند، همه این قوانین و تعارفات نخواهد توانست منتج به نتیجه‌ای شود. تا درآمد سرشار نفت وجود داشت می‌توانستند با ریخت و پاشهای بی‌حساب از سوئی و فشار نیروهای امنیتی مردم را ساکت نگه دارند، اکنون که دیگر کفگیرشان به ته دیگ درآمد نفت خورده است و در نتیجه بر تعداد ناراضیها و میزان نارضایتیها به شیوه نجومی افزوده خواهد شد، نظام موفق نخواهد شد در برابر امواج نارضائی مقاومت کند. در مراحل اولیه بر فشارهای امنیتی خواهند افزود ولی سرانجام مشکل بتوان برای تداوم رژیم آینده روشنی را پیش‌بینی کرد. فلسفه این نظام بر مبنای گداپروری و صدقه نهاده شده است و بر خلاف نظام دیکتاتوری حاکم بر چین از هیچگونه توانائی انعطاف پذیری برخوردار نیست. ترس از مردم از سوئی و آلودگی نظام به فساد مالی و اخلاقی از سوئی دیگر به آنها اجازه نخواهد داد که بتوانند همانند حکومت چین بخش خصوصی را آزاد رها کنند. در چین مبارزه با فساد یک واقعیت است، در جمهوری اسلامی تحمل و اشاعه فساد، سیاست اصلی نظام است.

آنچه امروز بیش از همیشه مورد نیاز است مطرح ساختن مسائل اقتصادی کشور و معرفی مسببین و مسؤولان آن ‌است. اما این امر به تنهائی برای به حرکت در آوردن انبوه ملت به ویژه کارگران و صنعتگران کافی نیست. باید گزینه‌های گوناگونی را که برای نجات اقتصاد کشور موجود است یکایک مطرح کرد و نشان داد که چرا ماهیت نظام جمهوری اسلامی با امکان رفرم و توسعه منافات دارد. نظامی‌که گریه و روضه خوانی را به عنوان راه حل مشکلات روز پیش پای مردم می‌گذارد همانقدر با اقتصاد و دنیای امروز سنخیت دارد که دایناسورها و دیگر حیوانات ماقبل تاریخ با هوا و فضای امروز دنیا.

 

پاریس 22 اکتبر 2008

امید بخش‌ترین خبری‌ که طی سالهای اخیر از درونمرز شنیده‌ایم رژه مقاومت وسیع اصناف اصفهان، تهران، مشهد، تبریز، شیراز، کرمانشاه و پاره‌ای از دیگر شهرهای بزرگ ایران در برابر حکومت و «قانون مالیات بر ارزش افزود» رژیم اسلامی است. براساس این قانون، آن بخش از اصناف که تأمین کننده کالاهای ضروری نیستند، موظفند سه در صد مالیات بر فروش بپردازند. از قرار آخرین گزارشهای رسیده از برونمرز، به ویژه بر مبنای مقالاتی که خبرنگارهای خارجی مقیم ایران نوشته‌اند، این مقاومت غیر منتظره اصناف آنچنان رژیم را به هراس انداخته که با وجود تصویب قانون و تأیید شورای نگهبان، در نتیجه مقاومت اصناف اجرای آن را بلافاصله متوقف کرده‌اند. شاید از آنجا که رسانه‌های فارسی زبان وابسته به دولتهای بیگانه، از قرار مسموع اخیراً دستور گرفته‌اند که با رژیم «مدارا» کنند، خبر این اعتصابهای وسیع آنچنان که باید در محافل برونمزی انتشار نیافته است.

جان لین خبرنگار BBC که در تهران بسر می‌برد در تیتر خبری که از آنجا مخابره کرده است از «مستأصل» شدن احمدی‌نژاد در برابر این مقاومت سخن می‌گوید: «با آنکه اتحادیه‌های کارگری و صنفی از اوان اقتدار نظام اسلامی در ایران غیر قانونی اعلام شده‌اند و در نتیجه هر نوع اعتصاب و دیگر انواع تظاهرات صنفی ممنوع و خلاف قانون است، گاه و بیگاه خبر اعتصابات پراکنده کارگرانی که حقوق آنها برای مدتهای طولانی پراخته نشده است، شنیده می‌شود.

حکومت معمولاً با سرکوبی شدید و یا بی‌اعتنائی با چنین رویدادهائی برخورد می‌کند. اما این بار اعتصاب از سوی بخشی از کارگران صنایع صورت نگرفته بلکه صحبت از اعتصاب بازاریهای قدرتمند است. همانها که با اعتصابات پیگیر خود رژیم پیشین را با انقلاب 1979 سرنگون کردند.»

در بخش دیگری از این گزارش، باز هم برخلاف گزارشهای دیگر رسانه‌های فارسی زبان دولتهای بیگانه، این خبرنگار از اعمال فشار شدید نیروهای پلیس و دیگر چماقداران نظام علیه اعتصاب کنندگان می‌نویسد با آنکه حکومت پس از چند روز اعتصاب بخشی از بازاریها را مجبور به باز کردن مغازه‌هایشان کرده است آنها هم پس از باز کردن مغازه‌ها همه اجناس خود را از پشت شیشه و داخل مغازه جمع کرده، ویترینهای خود را با پارچه‌های سفید پوشانده‌اند.

آنچه در مورد اخبار چند روز گذشته در مورد این اعتصابها جالب توجه است آمادگی اصناف گوناگون برای ابراز همدردی با صنف زرگر (طلا فروشان) و سرایت سریع اعتصاب از یک صنف به دیگر اصناف و از یک بازار و یک شهر به دیگر بازارها و دیگر شهرهاست. در کشوری که کوچکترین فعالیت سیاسی از هر نوعی امکان پذیر نیست و سازمانهای صنفی و اتحادیه‌های واقعی کارگری یا وجود خارجی ندارند و یا به وسیله مشتی حزب‌الهی و امنیتی مصادره شده‌اند، انجام و گسترش سریع این اعتصابات نوید خوبی برای آینده است.

در شرایط عادی سه درصد مالیات افزوده که معمولاً از سوی فروشنده به خریدار منتقل می‌شود، به خودی خود چندان مجازات تحمل ناپذیری نیست. در سراسر دنیای آزاد این نوع مالیات که به VAT یا Value Added Tax شهرت دارد، بسیار متداول و معمولی شده است. در پاره‌ای از کشورهای اروپائی این مالیات تا حد بیست و بیست و پنج درصد هم معمولی تصور می‌شود! باز هم در شرایط عادی، همچنانکه هر ساله صندوق بین‌المللی پول توصیه می‌کند، سرانجام در ایران هم روزی حکومت باید برای تأمین مخارجش از طریق مالیات اقدام کند چون اتکای روزافزون بر درآمد نفت برای آینده کشور یک انتحار اقتصادیست. حکومتهائی که ناچارند برای تأمین مخارج خود بر پایه مالیات برنامه‌ریزی کنند، هرگز منزلتشان را به عنوان گماشته و خدمتگزار ملت فراموش نخواهند کرد. بر عکس در کشورهائی نظیر ایران که سیستم مالیاتی عادلانه و قابل اجرا وجود ندارد و حکومت معمولاً مخارجش را از طریق فروش نفت تأمین می‌کند، چون بهای فروش نفت به صندوق دولت واریز می‌شود، حکومتها خود را مدیون ملت نمی‌دانند، بلکه بر عکس با ملت مثل گماشتگان خود و حقوق بگیران مزاحم رفتار می‌کنند.

پس چگونه است که اگر ما به اصل اهمیت مالیات در اداره صحیح کشور اعتقاد داریم و حتی آنرا ضروری می‌دانیم، از اینکه در ایران اسلامی مردم در برابر این اولین گام در آن راه مقاومت کرده‌اند اظهار شادمانی می‌کنیم؟ حکومتهائی می‌توانند از ملت خود تقاضای پرداخت مالیات کنند که نماینده آن ملت باشند. همانگونه که هر ملتی محّق است که به نیروهای اشغالگر خارجی مالیات نپردازد، حکومتهای غیر قانونی و تحمیلی نیز نمی‌توانند بدون آنکه به هیچ یک از وظائف قانونی خود (که مهمترین آن حفظ حقوق اساسی شهروندان است) عمل کرده باشند از مردم انتظار پرداخت مالیات داشته باشند.

ما پرداخت مالیات به حکومت اسلامی را نه تنها تجویز نمی‌کنیم بلکه صمیمانه اعتقاد داریم که یکی از مؤثرترین راههای مقاومت و نافرمانی مدنی در برابر حکومتهای جابر و زورگو عدم پرداخت مالیات است. شما حتماً از خود پرسیده‌اید چگونه است که بدون هیچگونه امکان ارتباط جمعی یکباره چنین اعتصابی با این سرعت در سراسر کشور گسترش می‌یابد؟ یکی از مهمترین دلائل آن اوضاع بسیار وخیم اقتصادی کشور است. گزارشهای رسمی و دولتی سخن از تورم بیش از سی درصد می‌گویند و اکثر دست‌اندر‌کاران معتقدند اکنون که اسب سرکش تورم عنان گسیخته است به این آسانیها کسی در مهار کردن آن شانس موفقیت ندارد. فشار تورم، معضل بیکاری و عدم امنیت اقتصادی و اجتماعی، بحران مالی و بلاتکلیفی بازار کار و سرمایه، همه این گرفتاریهای روز افزون در درونمرز آنچنان جّو آماده‌ای ایجاد کرده است که در انتظار یک جرقه برای اشتعال است. در ستون هفته پیش تحت عنوان شکست مخالفان رژیم در بهره‌برداری از ناکامیهای اقتصادی رژیم یادآور پاره‌ای از این مشکلات مردم شدیم اما در آن یادداشت به اینکه ممکن است این اوضاع نابسامان به خودی خود به یک جنبش علیه نظام تبدیل شود اشاره‌ای نشد. این خود نشانه آنست که ما خارج نشینها نه تنها در تأیید و هدایت مبارزات مردم شکست خورده‌ایم بلکه حتی از عمق فاجعه نیز آنگونه که باید و شاید هنوز مطلع نشده‌ایم. اعتصابات اخیر نشان دهنده این واقعیت است که صبر مردم لبریز شده است و ایرانیان امروز به مرحله‌ای از محرومیت و ناکامی اقتصادی رسیده‌اند که آماده تقبل مخاطرات احتمالی مقاومت هستند. صدها کتاب و مقاله درباره نافرمانی مدنی نمی‌تواند به اندازه یک روز تجربه زندگی در شرایط مشکل و طاقت فرسای امروز ایران مفید باشد.

این عقب نشینی بی‌سابقه و تاریخی نظام در برابر مقاومت یکپارچه اصناف را نباید اندک پنداشت. همانگونه که خبرنگار انگلیسی در گزارش خود از تهران نوشته است تمامیت نظام از رئیس جمهوری گرفته تا رهبر و دیگران از این حرکت خود جوش و تند‌خیز در مرحله اول متعجب و سپس بسیار نگران شده‌اند. عکس‌العمل آنها هم برای اولین بار برخلاف سنت همیشگی آنهاست. رژیمی که در برابر خواسته‌های بحق زنان و دانشجویان هرگز حاضر نشده‌ است حتی یک گام همراهی کند و در عوض همیشه بر شدت فشار و سرکوب خود افزوده است، این بار مشعشعانه عقب‌نشینی کرده حیثیت و آبروی مجلس و شورای نگهبان و دیگر ارگانهای نظام را ملوث کرده است.

در سراسر تاریخ و در بسیاری دیگر از کشورهای زیر ستم، رهائی و آزادی با چنین رویدادهای خوش‌خیم آغاز شده است. پیروزی و موفقیت این اعتصاب و عقب‌نشینی نظام در برابر جنبش یکپارچه بازارهای تهران و شهرستانها را باید به فال نیک گرفت. اگر رسانه‌های بیگانه بنا بر مقتضیات حکومتهای خود واقعاً تغییر روش داده و روش مسالمت‌آمیز در پیش گرفته‌اند، رسانه‌های آزاد و مستقل خارج از کشور باید این کمبود را هر چه زودتر با گسترش فعالیتهای خود جبران کنند. دنیای خارج این روزها گرفتار مسائل سیاسی و اقتصادی ویژه خودشان است ولی با این همه نباید آسوده نشست و در انعکاس فریاد حق‌طلبی ملت ایران در سراسر جهان نباید کوتاهی کرد.

 

15 اکتبر 2008 ـ پاریس